تبليغاتX
تنهای تنها






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



گذشته

                                      

علاقه و محبتی که گذشته به تو ابراز می کردم

دروغ بود و بی احساس, در حقیقت نفرت من به تو

روز به روز بیشتر می شد و هر چه بیشتر تو را می شناختم

به دورویی تو بیشتر پی می بردم

این احساس به من دست می داد که بالاخره من باید

از تو جدا شوم و به هیچ وجه حاضر نیستم که

روزی شریک زندگی تو باشم و مطمین هستم که

این خشونت طبع تو بالاخره تو را بد محبت خواهد کرد

اگر ازدواج ما سر بگیرد تمام عمر را

پشیمان خواهم شد و اگر چه افسانه اشنایی ما پایانش جدایی بود ولی جدا از هم

 خوشبخت خواهیم بود و حال لازم است که بگویم

این موضوع را فراموش نکن و مطمین باش

این را سرسری نمی نویسم که چقدر ناراحت کننده است که اگر

بازم بخواهی در صدد دوستی با من باشی بنابراین از تو می خواهم

جواب نامه ام را ندهی چون نامه تو سراپا

دروغ وتظاهر است ولی

محبت است و من تصمیم گرفته ام برای همیشه

تو یادگاریهایت را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم

خود را راضی کنم که دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم....

و حال اگر می خواهی که به عشق و محبت واقعی من پی ببری ازت خواهش می کنم که نامه راغ از اول یک در میان بخوانی...........؟!!!!!!!!

                              


نويسنده: یه دختر واقعا تنها مورخ: سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 در ساعت: 12:27
|+|



زمان حال

 

 

زمان حال یک هدیه است

 

خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغیر دهد.

 

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال  بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.

او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.

روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،

اما...

تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.

با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟

پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید

....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...

اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.

انسانها عمل شما را فراموش می کنند.

اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.

به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.

 

 

 

 

 


نويسنده: یه دختر واقعا تنها مورخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 در ساعت: 18:39
|+|



فرشته محبوبم

ای فرشته محبوبم تو را دوست می دارم, برای عشقت, برای محبتت,

تو را به اندازه حامی جهانیان دوست دارم, به جای روزگارانی که نمی زیسته ام دوستت دارم,

به جای همه انسانهایی که دوست نمی دارم تو را دوست دارم.

محبت تو محبت اسمان,

عشق تو عشق زمین,

تو انی که مرا با تمام وجود بر می انگیزی تا به سوی شهر محبت ها و سعادت بال گشایم.

تو را هرگز فراموش نمی کنم و تا زنده ام و قلبم می تپد تو را به خاطر دارم.

اسمان را نتوان با گامها پیمود, دریا را نتوان با جام پیمانه کرد و محبت تو را با دهان

و مقدار هرگز نتوان سنجید, زیرا بی انتهاست............

 

 

 

 

 


نويسنده: یه دختر واقعا تنها مورخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 در ساعت: 18:34
|+|



عشق

عشق یعنی ... برای همه

 

 

·       عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه.

 

 

·       عشق یعنی ... همون سلام اول.

 

 

·       عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

 

 

·       عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

 

·       عشق یعنی ... انفجار احساسات.

 

 

·       عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

·       عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.

·       عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه.

 

·       عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم

 

·       عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان

 

·       عشق یعنی ... مایه قوت قلب

·       عشق یعنی ... شادی و نشاط

·       عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.

·       عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.

 

·       عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.

 

·       عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.

·       عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.

       عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره.

·       عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها.

·       عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم.

·       عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها.

·       عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.

 

·       عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.

 

·       عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.

 

·       عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.

·       عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

·       عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

 

·       عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

 

·       عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.

·       عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.

 

·       عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه.

 

·       عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.

·       عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

·       عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه.

 

·       عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.

·       عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست.

·       عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی.

 

·       عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم.

 

·       عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.

·       عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن.

 

·       عشق یعنی ...  براش یه نامهء رمانتیک بفرستی.

       عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.

·       عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.

·       عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن.

·       عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن.

·       عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.

·       عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن.

·       عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها.

 

·       عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

·       عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

·       عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.

·       عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

 

·       عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.

 

·       عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

·       عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

·       عشق یعنی ... جادوش کنی.

 

·       عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.

·       عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

 

 

·       عشق یعنی ... دو چهره خندون.

·       عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

·       عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

·       عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

 

·       عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست.

 

·       عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره.

·       عشق یعنی ... حرفشو باور کنی.

·       عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.

·       عشق یعنی ... یه جشن مخصوص.

·       عشق یعنی ... باهاش همراه و همسفر بشی.

 

 

       عشق یعنی ... وقتی نور ماه سحر آمیز می شه.

·       عشق یعنی ... ثبت لحظات قشنگ زندگی.

·       عشق یعنی ... جدایی از همدیگه قابل تصور نباشه.

·       عشق یعنی ... وقتی تو ملکهء قلب ها هستی.

·       عشق یعنی ... با شادی و خوشبختی تا آخر عمر با هم بودن.

·       عشق یعنی ... قصهء زندگی ما.

 

 


نويسنده: یه دختر واقعا تنها مورخ: جمعه یازدهم مرداد 1387 در ساعت: 13:41
|+|



1 ساعت

مقابل دریا که می رسم

فقط برای چشمهایت دعا می کنم

اما تو هرگز مستجاب نمی شوی

ببار

ببار که باز باورت کنم

اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی

راستی قرارمان

همان ساعت نمی دانم

ساعت لجوجی

که هیچ عقربه ای

روی شانه هایش به خواب نمی رود

تو همیشه فرصت کوتاه منی

برای شعر

تا می ایم زمزمه ات کنم

زود تمام می شوی

می دانم سالهاست

ساعت قرارمان

یک دقیقه به هیچ است

و من همیشه فقط یک دقیقه

دیر می رسم......


نويسنده: یه دختر واقعا تنها مورخ: جمعه یازدهم مرداد 1387 در ساعت: 10:46
|+|



هیچ حرف دیگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر ان کس که دلش را به دل سنگ تو بست

                                   


نويسنده: یه دختر واقعا تنها مورخ: پنجشنبه دهم مرداد 1387 در ساعت: 11:23
|+|



 

امروز تصمیم گرفتم هر انچه از گذشته مشترکم با تو داشتم را دور بریزم. دفتر خاطراتم را اتش زدم، تا شاید کمتر خاطرات شیرین گذشته در ذهنم تداعی شوند و کمتر به تو بیندیشم، تا شاید زودتر با غم نبودنت کنار بیایم و شرایط تازه را بپذیرم....

بعد از اتمام کارها جلوی اینه ایستادم، وای خدای من در مقابلم ایستاده ای. با ضربه مشت، اخرین نشانه حضور تو را نیز در هم می شکنم. هیهات، به جای یک نفر، در هر قطعه از اینه شکسته، تو را می بینم.حال به این نتیجه رسیده ام:(( از دل نرود هر ان که از دیده رفت )).


نويسنده: یه دختر واقعا تنها مورخ: چهارشنبه نهم مرداد 1387 در ساعت: 20:35
|+|



دل نوشته ها

دستانم در انتظار گرفتن دستانت خشکیده است. دیگر سیلاب چشمانم به کویری بی اب و علف تبدیل شده است. من می مانم تا تو بیایی. پس جوانه های سرخ قلبم اولین هدیه ای برای دیدار به توست تا خشک نشده اند برگرد و بگذار نفس بکشم.

 

                          

 

خدا بهم چشم داد، تا چشمای قشنگتو منتظر نذارم! خدا بهم گوش داد، تا صدای دل نشینت را بشنوم! خدا بهم لب داد، تا دستهایت را ببوسم! خدا بهم زبان داد، تا همیشه نامت را بر ان جاری کنم! خدا بهم دو تا دست داد، تا بتوانم تو را در اغوش بکشم!!!!!!!!

 

                          

 

ابرهای دلم به خاطرش، به خاطر بی معرفتی هایش سیاه شده بودند. از برخوردشان صاعقه جدایی بر قلبم زد و ان را شکست. چشمانم از ندیدنش گریستند و لبانم قصه دوریش را فریاد زدند اما دیگر فایده ای نداشت. بی معرفت تنهایم گذاشته بود.....


نويسنده: یه دختر واقعا تنها مورخ: چهارشنبه نهم مرداد 1387 در ساعت: 18:56
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir